تبليغاتX
ساحل بی پایان...

اگر خداوند يک آرزوي انسان را

برآورده ميکرد

من بيگمان دوباره ديدن تو را

آرزو ميکردم

 و تو نيز هرگز نديدن من را 

 آنگاه نميدانم براستي خداوند

کداميک را ميپذيرفت . . . ؟

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط مهتاب |


کاش بودي تا دلم تنهانبود

  تا اسير قصه ي فردا نبود

  کاش بودي تا براي قلب من

 زندگي اينگونه بي معنا نبود

 کاش بودي تا لبان سرد من

 قصه گوي قصه ي غم ها نبود

 کاش بودي تا نگاه خسته ام

 بي خبر از موج ودريا نبود

 کاش بودي تا زمستان دلم

 اين چنين پر سوز و سرما نبود...

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط مهتاب |


رفتی و در باورم باران گرفت

خاطراتت در وجودم جان گرفت

         در عبور از فصل باران های سرد

         با تو بودن نقطه ی پایان گرفت

                    با تو بودن عادتی دیرینه بود

                    روزگار از من تو را آسان گرفت

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط مهتاب |


اگه اسم من شکل خط  تو باشه             بذار روی دیوار کوچه بپوسه

بذار نعش بارون سرد زمستون              همین آخرین یادگارم ببوسه

 دلم مال من مال تو مال هرکس               اگه لحظه لحظه بسوزه بلرزه

بیا بشکن این معبد سوت و کورو             گمونم به این لحظه لحظه نیرزه

 

نه از من به تو میرسه کوره راهی           نه از سمت تو رو به من جاده ای هست

نذار گم بشیم پای این عشق مُرده             تو این کوچه های نفس گیر بن بست

من این لحظه ها رو به دنیا نمیدم             همین لحظه هایی که باید جداشیم

نگا کن ته راه بی مقصد اینجاست             دعا کن که تا بینهایت نباشیم...

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط مهتاب |


ای که دور از من دریای منی

باخبر باش که دنیای منی

شادی ات شادی من

غصه ات غصه ی من

قلب من خانه ی تو

خانه ات قبله ی من

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط مهتاب |