اگر خداوند يک آرزوي انسان را
برآورده ميکرد
من بيگمان دوباره ديدن تو را
آرزو ميکردم
و تو نيز هرگز نديدن من را
آنگاه نميدانم براستي خداوند
کداميک را ميپذيرفت . . . ؟
![]()
![]()
![]()

کاش بودي تا دلم تنهانبود
تا اسير قصه ي فردا نبود
کاش بودي تا براي قلب من
زندگي اينگونه بي معنا نبود
کاش بودي تا لبان سرد من
قصه گوي قصه ي غم ها نبود
کاش بودي تا نگاه خسته ام
بي خبر از موج ودريا نبود
کاش بودي تا زمستان دلم
اين چنين پر سوز و سرما نبود...
خاطراتت در وجودم جان گرفت
در عبور از فصل باران های سرد
با تو بودن نقطه ی پایان گرفت
با تو بودن عادتی دیرینه بود
روزگار از من تو را آسان گرفت
اگه اسم من شکل خط تو باشه بذار روی دیوار کوچه بپوسه
بذار نعش بارون سرد زمستون همین آخرین یادگارم ببوسه
دلم مال من مال تو مال هرکس اگه لحظه لحظه بسوزه بلرزه
بیا بشکن این معبد سوت و کورو گمونم به این لحظه لحظه نیرزه
نه از من به تو میرسه کوره راهی نه از سمت تو رو به من جاده ای هست
نذار گم بشیم پای این عشق مُرده تو این کوچه های نفس گیر بن بست
من این لحظه ها رو به دنیا نمیدم همین لحظه هایی که باید جداشیم
نگا کن ته راه بی مقصد اینجاست دعا کن که تا بینهایت نباشیم...

ای که دور از من دریای منی
باخبر باش که دنیای منی
شادی ات شادی من
غصه ات غصه ی من
قلب من خانه ی تو
خانه ات قبله ی من


